على اكبر دهخدا

1499

امثال و حكم ( فارسى )

نظير : مثل سيمرغ . مثل عنقا . مثل كيميا . و رجوع به : مثل نقش شاهنامه ، شود . فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ . قرآن كريم سورهء 7 . آيهء 175 مثل همنشين بد چون آهنگر است اگر جامه نسوزد دود در تو نشيند . حديث . از كيمياى سعادت . مثل همنشين نيك چون عطار است اگر مشك به تو ندهد بوى آن در تو گيرد . حديث . از كيمياى سعادت . مثل هند جگرخوار . هميشه ناخورسند . مراد از هند جگرخوار هند بنت عتبة بن ربيعة بن عبد شمس بن عبد مناف زن ابو سفيان است كه پس از شهادت حمزهء سيد الشهداء جگر او را از سينه بيرون كرده بمكيد . مثال : عاجزم از چنگ اين هند جگرخوارم برآر * يا رسول اللّه مسلمانى ز كافر ميخرى . نظيرى مثل هندو . دزد . ترسنده . گريزپا . پرخواب . پاسبان . مثال : لعل تو طريق مهربانى داند * هر شيوه كه در لطف تو دانى داند زلف تو كه هم دلبر و هم دلدار است * هندو دزد است و پاسبانى داند . كمال اسمعيل . زلف تو دل همى بردم از ميان چشم * نبود شگفت دزدى چابك ز هندوان . كمال اسمعيل بلمهء هان تا نگيرى ريش كوسه در نبرد « 1 » * هندوئى تركى مياموز آن ملك تمغاج را . مولوى . گريزد از هنر اقبال اگرچه هندوى اوست * گريزپائى هندو شنيده‌اى ناچار . رفيع الدين لنبانى . خاصيت هندوان دارد هنگام خفت * عادت خوارزميان گاه شراب و طعام . لامعى . مثل هوار . ( آوار ) با جثهء گران بر روى كسى افتاده . مثل يابو . كه سرشرا پيش انداخته ميرود و زير پاى و پيش روى خود را نگاه نميكند . مثل ياس . جامهء نيك شسته . گردن و بناگوشى سخت سپيد و طرى . مثل ياقوت . شراب ، لب ، انگور يا اشكى سرخ . مثل يخ . با بدنى سرد . افسرده . گفتارى بىنمك . مثال : فسردى همچو يخ از زهد كردن * بسوز آخر چو آتش گاهگاهى . عطار .

--> ( 1 ) اين مصراع اشاره به اين مثل است : كوسجى را با لحيانى خصومت شده درهم آويختند لحيانى دست بر ريش كوسج برد . كوسج گفت اى غرزن نيك يادم آوردى . رجوع به : اى غرزن . . . ، شود .